وب نوشته های آقای جوان
اینو واقعا از ته دلم بهت میگم
دنیا. امروز که رفتم دستشویی به خودم جرات دادم و شاشیدم بهت. هیچ گهی هم نتونستی بخوری.
خوشحالم. چون، جز شاشیدن به تو هیچ گه دیگه ای نمیتونستم بخورم.
من درکتون نمیکنم مامان. شما خیلی بدبین هستین. فکر نمیکنم مسئله ای باشه که باید بخاطرش ناراحت بود. برعکس این خیلی خوبه. اینطوری کارای من تو خونه نصف میشه و من فرصت کافی برای استراحت و تفریح رو دارم. تازه روزایی که بیکار میشیم و هیشکی نیست باهم صحبت کنیم میتونم با اون دردودل کنم و تا دلمون میخواد بگیم و بخندیم.
وای خدا دخترم از دست رفت. میبینی آبجی. اون دیوونه شده. حالا متوجه حرفای من شدین؟
مامان شما خودخواهین. نازنین دوست منه........
ادامه مطلب
اوه. مثل اینکه باز کونت میخاره
بیلی رو یادته؟ همونی که وقتی کشتیمش، اعضای بدنش رو به 12 قسمت مساوی تقسیم کردیم الان متوجه شدم که دلم برای یه قسمت از بدنش بدجوری میسوزه.
عضو مقدسش رو میگی؟ درسته.
قسم به ماری باکره تویه حرومزاده فکر منو میخونی. میدونی ناراحتیم از چیه؟ اون عضو شریف میتونست تولیدکننده نسلی از بشریت باشه که دنیا رو متحول کنه. ولی بیلی همیشه اونا رو میریخت توی دهن مونیکا یا به خورد این فاحشه های لعنتی میداد.
اوه مرد تو زیادی خیال بافی. بیلی خوب میدونست که چطوری ازش استفاده کنه. دقیقا زمانی که من با لگد در رو شکوندم و بیلی رو لختِ خواهرزاد قافلگیر کردم.......
ادامه مطلب
ادامه مطلب
| طراحی قالب : قالبفا |
