تبليغاتX
وب نوشته های آقای جوان

وب نوشته های آقای جوان

من  هستم/ یه قلبه شکستم/ یه ماجرای درام ناتمام تویه یه سینمایِ بستم/ یه مورچه له شده زیر پای یه عابر مستم/ یه پلاک حک شده رو دیوار یه کوچه ی بن بستم/ گاهی فکر میکنم تو گذشته ام/ تو خلا فکری یه نویسنده در حصرم/ من خستم/ چون هستم

اینو واقعا از ته دلم بهت میگم
دنیا. امروز که رفتم دستشویی به خودم جرات دادم و شاشیدم بهت. هیچ گهی هم نتونستی بخوری.
خوشحالم. چون، جز شاشیدن به تو هیچ گه دیگه ای نمیتونستم بخورم.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 0:6 توسط آقای جوان| |

خوب میشناسمت. و من تورا به یاد می آورم آن زمان که کودکی بیش نبودی و دیدگان غمگسارت نشانِ نارضایتی از حضور در دنیای وانفسا بود.  آری. خوب میشناسمت. بهتر از پدرت و بیشتر از مادرت.  فیلسوفان شاید که تورا با من نشناسند و گواهی علت وجودی تو همان حضور و هستی خویش باشد. ولی آسپیران های شهربانی سر خیابان نصرت الدوله هرگاه که تورا میبنند بدون من محال است که خلاص شوی از گمان باطل و خیال مشکوکشان. آری محال است که از آنسوی بگذری و به عمارت ذکاء الملک برسی و آنگاه با خیال راحت قدم به  قهوه خانه آمیرزاحسن بگذاری.  سالهای سال است که نامت بر صفحه وجودم نقش بسته و اوراق فرسوده ام شرح مختصری از پیشینه ات را به یادگار  دارد.  آری. پدر و مادرت را نیز میشناسم.  به سنه ی بیست و دوم مرداد یک هزار و سیصد و بیست و دو هجری شمسی میبینی چه خوب در یاد دارم که چه روزی چشمت به دیدار زائوی پیر محله شمران افتاد و جسمت از بطن مادرت خارج شد؟ امان ازین روزگار غریب. آمدی و من آمدم. متولد شدی و متولد شدم. وحال پیر شدی و من نیز فرسوده شدم.  در حادثه آتش سوزی پستوی خانه تان که دستت سوخت. گوشه ای از وجود من نیز آتش گرفت. راستی چرا مرا دران تاریکی زیر صندوقچه کهنه ی مادرت پنهان ساخته بودی که شعله های آتش بسوزانند پوستم را. نمیداسنتی که باید مرا بیش ازین محافظت کنی؟ آری حقت بود که استنطاقچی های وزارت داخلی استخوان هایت را کمی نوازش دهند تا فراموش نکنی که جای من در  جیب کت مخملی ات است نه در پستوی خانه تان. و نمیدانم تو بدون من بی معنا میشوی یا من بدون تو بی علت. افسوس و صدافسوس که نه من خواهم ماند و نه تو. صدحیف که پس از تو به پشیزی هم نخواهم ارزید و آنگاه است که مهر بطالت بر پیشانی ام حک کرده و مرا به دیار نیستی میفرستند.  تو را در دل خاک میگذارند و  مرور زمان میگساید اندامت را به نوازش ریگ های سوخته و ریشه های خشکیده درون گور. آری و تو از تو چیزی نخواهد ماند جز نامی که آن مامور اداره ثبت احوال بر اوراق من نوشت. و تو اسیر فرسایش خاک میشوی و و میپوسی. و من نیز اگر خوراک موریانه ها و طعمه حریق دیگری نشوم قطعا زمان نقوش مرا بر صفحه هستی کمرنگ و کمرنگ تر خواهد کرد تا اینکه چیزی زمن به یادگار نماند. آری و آنگاه نه دیگر تو خواهی بود و نه من. هردوی مان در تاریخ بشری گم میشویم و یادمان زهیچ خاطری نمیماند. کسی نخواهد گفت تو بودی و کسی نخواهد گفت من بودم. همانطور که من باطل میشوم به مهر ماموران اداره ثبت احوال. تو نیز باطل میشوی به چنگال  عزارئیل.  میبینی کار دنیا را؟ شرط کرده اند تا مرا باطل نکنند و نسوزانند تورا در گور نمیگذارند. حال درک میکنم زنان هندو را. چه رسم ظالمانه ای رسم ساتی. میگویند بدون تو مرا ارزشی نیست. زندگانی من با تو اجین است و شمار ایام حیاتم به ستاره اقبال تو وابسته

نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 18:49 توسط آقای جوان| |

خیلی وقت است که به دنیا آمده ایم، لیکن این دنیاست که به ما نمی آید.

آقای جوان (علیه زحمه)

نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 0:39 توسط آقای جوان|

تو یه احمقی دختر. نمیفهمی داره سرت هوو میاره؟

من درکتون نمیکنم مامان. شما خیلی بدبین هستین. فکر نمیکنم مسئله ای باشه که باید بخاطرش ناراحت بود. برعکس این خیلی خوبه. اینطوری کارای من تو خونه نصف میشه و من فرصت کافی برای استراحت و تفریح رو دارم. تازه روزایی که بیکار میشیم و هیشکی نیست باهم صحبت کنیم میتونم با اون دردودل کنم و تا دلمون میخواد بگیم و بخندیم.

وای خدا دخترم از دست رفت. میبینی آبجی. اون دیوونه شده. حالا متوجه حرفای من شدین؟

مامان شما خودخواهین. نازنین دوست منه........


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 22:0 توسط آقای جوان| |

میدونی جک، فلسلفه زندگی برای من خیلی بی معنا شده

اوه. مثل اینکه باز  کونت میخاره

بیلی رو یادته؟ همونی که وقتی کشتیمش، اعضای بدنش رو به 12 قسمت مساوی تقسیم کردیم الان متوجه شدم که دلم برای یه قسمت از بدنش بدجوری میسوزه.

عضو مقدسش رو میگی؟ درسته.

قسم به ماری باکره تویه حرومزاده  فکر منو میخونی. میدونی ناراحتیم از چیه؟ اون عضو شریف میتونست تولیدکننده نسلی از بشریت باشه که دنیا رو متحول کنه. ولی بیلی همیشه اونا رو میریخت توی دهن مونیکا یا به خورد این فاحشه های لعنتی میداد.

اوه مرد تو زیادی خیال بافی. بیلی خوب میدونست که چطوری ازش استفاده کنه. دقیقا زمانی که من با لگد در رو شکوندم و بیلی رو لختِ خواهرزاد قافلگیر کردم.......


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 3:53 توسط آقای جوان| |

مقدمه: تفاوت مفهومی. درسته. دقیقا همینه. من برای اینکه مفهوم این تفاوت مفهومی رو به شما نشون بدم چاره ای ندارم جز اینکه یه مثال ساده بزنم. اوخ خدای من ببخشید. ظاهرا یادم رفت بگم موضوع بحث من چیه. من قصد دارم در مورد زندگی در یک دنیای دیگه و مقایسه اون با دنیای خودمون صحبت کنم. به عبارتی میشه گفت (جهان پس از مرگ) بذار خلاصش کنم. در یک جمله میخواستم بگم مفاهیم زندگی ما اون چیزی نیست که ما فکر میکنیم. بریم سر مثالمون. بیاییم دو دوره مختلف از زندگی خودتون رو که تجربه کردین باهم مقایسه کنیم.

فرض کنید برگشتید به کودکی. بهتره بگم فرض کنید دوران کودکی شما آمده است به زمان حال


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 4:13 توسط آقای جوان| |

طراحی قالب : قالبفا






Menu
.............................................
Others
.............................................